پرژین

خرید بک لینک
وراج از ارث محروم شده است و این تراژدی در چهلم پدرش به عرضش رسیده است.آنطور که خودش می گوید پدرش پنج روز قبل از مرگش هر آنچه را که داشته است به اسم همسرش یعنی مادر وراج زده است و مادرشان هم به اسم دو تا دختر و یک پسر مجرد و بیکاری که دارد انتقال داده است و وراج و یکی از برادرها مانده اند و حوضشان.وراج پیش وکیل رفته است و شنیده است که سندها هیچ ایراد قانونی ندارد و بهتر است دنبالش را نگیرد.بعد پیش مادرش رفته است و مادرش به فرشید، برادر مجردشان اشاره می کند و فرشید شروع می کند به ساختن یک دعوای الکی در حضور دادمادهایشان و دست آخر هم با نشان دادن در خروجی به وراج می گوید:هررررری!( این روایت جای تردید دارد)وراج بعد از این ماجرا اعتقاداتش عوض شده است.قبلا به من توصیه می کرد که کلاه خواهر و برادر سرم نرود زیرا هر چه به خواهر و یا برادر خوبی کنی،بیشتر بدی خواهی دید.اما،حساب پدر و مادر جداست و هر بچه ای تا جایی که می تواند باید به پدر و مادر خود نیکی کند.امروز اما می گفت: پدررررر! مادررردر! خانواادده! هه هه هه!از نظر وراج مادری که داماد را بگذارد روی سرش و پسرش را از خانه بیرون کند همان بهتر که زودتر برگردد پیش پروردگار.نظر دیگری هم داشت و آن اینکه آدم باید فقط و فقط به فکر خودش باشد و خودش. وگرنه زندگی را باخته است و بهتر است من هم از تجربه او استفاده کنم و به هیج کسی حتی پدر و مادر خودم نیکی نکنم!نتیجه اخلاقی: زیاد زر زدن حتی می تواند به محروم شدن از ارث بینجامد.توصیه به خودم:مخ عزیزم کمی دیگر تحمل کن و ترید نشو لطفا و سعی کن نه حرف بزنی و نه نظر بدهی.مساله پولی- مالی- ارثی- خانوادگی است و خیلی جدی! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 20:05

خریدهایم شد یک بسته نان،یک ظرف متوسط ماست موسیر و دو کیلو دوغ.همین ها.تا اینکه کالباس های داخل یخچال چشمانم را گرفت و دعوا شروع شد.دلم می گفت بخر.مخم می گفت نخر.در نهایت دلم برنده شد و یک بسته کالباس خریدم که نسبت به قیمتش خیلی زیاد بود.همین خود من سه سال پیش ده پر کالباس گیاهی و تا حدی سالم و خانگی را می خریدم پنجاه تومن.اما،این یک بسته پر و پیمان بود با قیمت هفتاد تومن.ساخت کجا؟دهگلان.چه برندی؟تقریبا هیچی!شانسی که آوردم این بود که کارت موجودی نداشت و این کارت موجودی ندارد را پسر جوان صاحب مغازه خیلی پچ پچ طور و جوری که مشتریان دیگر نشنوند به من گفت.من اصرار کردم موجودی دارد.اما،نداشت رفقاچهل و نه تومن پول ته کارت بود.البته نه اینکه پول ندلشته باشم.اتفاقا تازه حقوق گرفته بودم و حسابی پول داشتم.کارت را اشتباهی آورده بودم و کارت پولدار را داخل ماشین جا گذاشته بودم.با خریدهایم به سمت ماشین رفتم و کارت را برداشتم.خواستم در ماشین را ببندم که دوباره چشمم به کالباس ها افتاد و فک کردم خوردنش دردسر می شود و کهیر خواهم زد و حالم به هم خوردگی و اینا.این فکرها حالم را به هم زد و به دلم قول دادم استانبول که رفتم حسابی سوسیس و کالباس بخرم و فعلا اجازه بدهد این را برگردانم.اجازه داد و من همراه کارت و کالباس ها برگشتم داخل مغازه و کالباس را همراه کارت گذاشتم روی میز و اطلاع دادم که کالباس ها را نمی خواهم و فقط بقیه خریدهایم حساب شود لطفا!پسر جوان صاحب مغازه با خوش رویی کالباس ها را برگرداند توی یخچال و دوباره طوری که بقیه مشتری ها صدایش را نشنود گفت:- ببینید اگر مساله پوله،واقعا اشکالی نداره.کالباس ها رو هم بردارید هر وفت پول داشتید بیاید حساب کنید!◇ بعد ملت می آیند و می روند و می گویند م پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 20:05

مورچه از دور قربان و صدقه کلارا می رود.پیشی عزیز هم حرف های مورچه را باور می کند و سعی می کند به او نزدیک شود.مورچه از گربه می ترسد و فرار می کند.پیشی هاج و واج می ماند!با دلخوری گفتم:- دیونه ش کردی! یا نگو چقدر ناز و خوشگله یا بذار بهت نزدیک بشه!- خاله به خدا دوسش دارم.ولی فقط از دور.اگر نزدیکم بشه،می ترسم!- یا باید این مشکلت رو حل کنی و یا کلارا فکر می کنه حرفات دروغه!- ولی دروغ نیست!- کلارا کلافه شده!- چکار کنم؟- دیگه صداش نزن!♡ به خانم مهری در استانبول: سپاسگزاری من از شما حد ندارد.بسیار لطف کردید و نهایت محبت را در حق ما روا داشتید.اگر نیاز بود و به مشکل برخوردیم حتما سارا با شما تماس خواهد گرفت.سلامت باشید. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 20:05

خیلی اتفاقی نوشته های منتشر نشده خودم را می خواندم و به این نوشته رسیدم که اردیبهشت نود و شش نوسته بودم:در چند ماه گذشته، اتاق جديدمان در اداره مشرف بر حياط خلوت يك از خدا بى خبر بود كه يك مرغ و خروس را وسط حياط خلوت_ پر از آجر و الوار و فرغون و كمد كهنه و انواع و اقسام وسايل اضافى و بدردنخور ول كرده بود و باعث افسردگى حاد مرغ بيچاره و پرخاشگرى شديد خروس نگون بخت شده بود يعنى صدا از مرغ زندانى در نمى آمد و حتى زياد ديده نمى شد.در حاليكه خروس محبوس كم مانده بود گوش فلك را كر كند از بس وقت و ناوقت فرياد مى زد و هوار مى كشيد و حتى من با چشمان خودم ديدم نهايت سعى اش را مى كرد خودش را به بالاترين جاى ممكن در آن زندان برساند و بعد فرياد بزند.شايد فكر مى كرد شايد صدايش به جايى برسد.صدايش به جايى نمى رسيد و خروس سرخورده و خسته بين آجرها سرگردان مى شد و دنبال چيزى براى خوردن و نمردن مى گشت.روزها من اين تلاش خروس را مى ديدم و البته كه صاحب آن حياط را لعنت مى كردم.اما، شباهت غيرقابل انكارى بين زندگى آن دو موجود و زندگى انسانها پيدا مى كردم.موجوداتى غمگين و تسليم شده يا مغرور و جنگنده كه باجديت در يك ويرانه دنبال دانه هايى مى گردند براى زنده ماندن. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 20:24

من و برادرم با هم رسیدیم داخل خانه و با هم چشممان به بشقاب پر از کتلت افتاد و با هم شروع کردیم به دانه دانه نوش جان کردن کتلت ها.مادرم چند بار توضیح داد الان برایمان غذا می کشد و ما هم تشکر می کردیم و همچنان کتلت ها را به بدن می زدیم.مادرم مشغول کشیدن غدا بود و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون را نگاه می کرد و از مورچه که توی کوچه بود می خواست سریع بالا بیاید و غذایش را بخورد.اما، مورچه این پا و آن پا میکرد و نمی فهمید مادربزرگش چرا اینقدر اصرار دارد سریع بیاید و غذایش را بخورد.ما هم نمی فهمیدم البته.یعنی اصلا متوجه نبودیم.تا اینکه غذا جلوی دست ما گذاشته شد و هر دو چهره در هم کشیدیم.برادرم با شوخی و خنده گفت:- معلوم نیست چه سریه.من سالی یه بار اینجا بیام خورشت قیمه داریم.روزی یه بار هم بیام باز هم خورشت قیمه داریم!من گفتم:آه خورشت قیمه! باز هم خورشت قیمه!خورشت قیمه غدای منفور خانواده ما است و هیچکدام از آن خوشمان نمی آید و هیچوقت نفهمیدیم چرا مادرمان آن را درست می کند.بچه که بودیم حسابی غر می زدیم.اما،الان بزرگ شده ایم و فقط توانستیم به متلک پرانی هایی که نوشتم بسنده کنیم و شروع کنیم به غذا خوردن و دست از کتلت بالا انداختن کشیدن.درست در همین موقع مورچه رسید و به سمت بالکن رفت.مادرم پرسید:- کجا میری گلاب جان؟- میرم خیار شور بیارم.- خیار شور لازم نیست.دو تا کتلت بیشتر نمونده!- چرااااا؟پس کتلت ها چی شدن؟- خاله و دایی خوردن!- واقعا؟!- آره دیگه.صد بار گفتم گلاب بیا بالا.نیومدی!- یعنی من اگر دیر برسم،غذام خورده میشه؟- این غذاها بله!فک مورچه افتاد و فک ما بیشتر.مورچه با دیدن غذای منفور خانوادگی رو به همه ما گفت:- من خورشت قیمه نمی خورم.خودتون یه فکری به حال خودتون بکنید! Adblock پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 20:24

دیروز خیلی اتفاقی یکی از دوستان دبیرستان را دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم و چه خبر و اینا.بعد این دوستم پرسید چرا در هیچ گروهی نیستم و اگر دلم می خواهد شماره ام را بدهم تا در گروه بچه های چهارم تجربی دبیرستان بعثت اضافه شومدلم می خواست؟ابدا.شماره دادم؟بله.شب وارد گروه شدم و انتظار داشتم دوستان برایم کف بزنند و هورا بکشند.اما،دریغ از جواب سلام هم.دوستی که من را ادد کرده بود عذرخواهی کرد و گفت نت ضعیف است.دو ساعت بعد خانمی به اسم الهه جواب سلامم را داد.او من را به یاد داشت.من او را نه.عکس گذاشت و باز هم نشناختم.کمی بعد دوستان از من عکس خواستند و من اولین عکسی که در گالری داشتم را بدون فکر توی گروه گذاشتم.عکسی بود کاملا عادی و طبیعی.بدون آرایش و کاملا ساده.اما،گویا همین عکس حساسیت ها را برانگیخته بود.گویا بسیار جوانتر و خوش تیپ تر از همه بچه ها مانده ام و خبر نداشتم.عکس دوستان همه با آرایش های حال به هم زن بود با سر و وضع های تصنعی.این ها یک طرف.از طرف دیگر بیشتر بچه ها متاهل بودند و بچه دار و فقیر.یعنی ابایی نداشتند از اینکه بگویند در شرایط بسیار سخت اقتصادی به سر می برند و همه فگر می کردند من باید حسابی پولدار باشم و خوش به حالم.در کل از گروه خوشم نیامد.اصلا مورد استقبال قرار نگرفتم و حسابی خورد توی ذوقم.فقط پیام سهره خوشحالم کرد که چند شب پیش خوابش را دیده بودم.سهره هم از دیدن من خوشحال شده بود و بقیه اصلا برایشان مهم نبود.امروز یک فایل روانشناسی گوش دادم در مورد تخمین جایگاه خودمان.عرض شود که ما انسان ها خودمان را خیلی دست بالاتر از آنچه هستیم،می پنداریم و فکر می کنیم همه به ما فکر می کنند و فکرهای خوب هم می کنند.در حالیکه دیگران اصلا به ما فکر نمی کنند و یا خیلی کم فکر می پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 20:24

شما یک دایره بکش و با یک خط آن را نصف کن.نیمه بالای خط می شود خودآگاه و نیمه پایین می شود ناخودآگاه.روی خط هم باید یک مربع کوچک کشید به عنوان نمادی از ایگو یا خود.چون copmlex ها در ناخودآگاه شناور هستند برای درک بهتر می توان آنها را به شکل سنگ های کوچکی در داخل بخش ناخودآگاه در نظر گرفت.می دانیم که complex ها انرژی دارند و در واقع این انرژی انهاست که در صورت عدم کنترل ما را هدایت می کند.این انرژی در جایی نزدیک مرکز سنگ متمرکز است به اسم آرکیتاپ که بهتر است به شکل یک نقطه در نظر گرفته شود.اگر انرژی ارکیتاپ بدون برخورد با ایگو وارد بخش خودآگاه شود،ضربه خودش را می زند و کار تمام است.اما،اگر از ایگو بگذرد و ایگو به اندازه کافی قوی باشد می تواند مانع اثر منفی انرژی آرکیتاپ شود و حتی آن را در جهت مثبت به کار بگیرد.مثال ساده اش کسی است که در کودکی از محبت محروم بوده و complex کمبود محبت را دارد و این complex به صورت علاقه به شیرینی در خودآگاهش ترجمه می شود.اگر ان انرژی بدون برخورد با ایگو وارد خودآگاه شود که به مصرف بی رویه شیرینی منجر می شود ولی اگر از ایگو بگذرد و ایگو دستش را بخواند می تواند انرژیش را در جهت مثبت هدایت کند و مثلا ان را تبدیل کند به علاقه به صحیح و سالم غذا خوردن.◇درک خودآگاه و ناخودآگاه و مخصوصا آرکیتایپ و ایگو برای من مبهم بودند.امروز با دیدن یک ویدیو تا خد زیادی از ابهام درآمدم و فکر می کنم بهتر بتوانم این مفاهیم را درک کنم.البته این پست برداشت شخصی من است که ممکن است ایراداتی داشته باشد.◇ چقدر ایگو بدبخت بیچاره ست. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 19:51

پریروز همانطور که داشتم از کوه بالا می رفتم و آشغال ها را جمع می کردم و از حجم بیش ازاندازه پلاستیک ها شگفت زده شده بودم ،به ذهنم رسید که به پسر جوانی که سطل آشغال های این محله را می گردد تا شاید پلاستیکی،قوطی نوشابه ای و یا آهن پاره ای پیدا کند، پیشنهاد بدهم برود مسیر کانی شفا و تمام چیزهایی که او با بدبختی و با کمک چراغ مخصوص معدنچی ها روی پیشانی اش از این سطل آشغال به آن سطل آشغال دنبالشان است را بدون زحمت زیاد و چراغ روی پیشانی و احتمال آلودگی بالا به دست بیاورد.هم کاسبی می شود برای خودش و سلامتی برای تنش و هم کمک به پاکیزگی محیط زیست.البته بعد از پایین آمدن از کوه این ایده از ذهنم پرید.از شما چه پنهان جرات حرف زدن با هیچکدام از این عزیزان را ندارم.می ترسم یهو من را مرفه بی درد بنامند و یکی از آن آهن پاره ها را بکوبند روی سرم و یا دنبالم کنند و قوطی نوشابه به سمتم پرت کنند.ولی وجدانا چرا به عقلشان نمی رسد چنین کاری کنند؟ تمام چیزهایی که آنها دنبالش هستند در آن مسیرها ریخته است.حالا چرا این ها را نوشتم؟چون این هفته فقط آشغال های نصف مسیر را جمع کردم و در ادامه فقط فحش دادم.حجم تمام نشدنی آشغال ها کلافه ام کرده بود و واقعا دست و دلم به جمع کردنشان نمی رفت.کوتاه سخن،خسته شده بودم.اما،امروز که چهره فعالان محیط زیست مریوان را دیدم که چهل و هشت ساعت بدون خواب و استراحت فقط به خاموش کردن آتش مشغول بودند و در نهایت موفق شدند و صد آفرین که کم است.هزار و سیصد آفرین بر آنها،احساس کردم چه آدم لوس و هلو بیا تو گلویی هستم من! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 19:51

وانت پر از هندوانه خیلی از خانه دور نبود.در واقع نزدیک هم بود و من با اینکه هندوانه توی یخچال داشتم نمی دانم چرا دلم خواست یک هندوانه دیگر هم بخرم.(فک کنم این تصمیم ربطی به پوست هندوانه ها دلشت.هندوانه داخل یخچال دایره ای خط خطی بود و هندوانه ای که خریدم سبز پسته ای بدون خط).هندوانه متوسط انتخاب کردم.اما،همان متوسط پنج کیلو بود.مسیر هم گرچه کوتاه به نظر میرسید اما،طولانی بود و هر چه می رفتم،تمام نمی شد.خسته بودم.عصبانی هم شدم از دست خودم.دوباره عقلم را فرستاده بودم جایی خوش آب و هوا برای استراحت و در غیاب حضرت عقل تصمیمی گرفته بودم فاجعه.من و فاجعه داشتیم طی مسیر می کردیم که شنیدم کسی من را خواهر خطاب کرد.جواب دادم و فهمیدم پیرمردی است که دارد دنبال جایی می گردد که من آن هندوانه را از آنجا خریده ام. احتمالا فکر کرده بود تحفه ای،چیزی است که من در آن وقت شب آن را خریده ام و با اینهمه تلاش و تقلا دارم سعی می کنم برسانمش خانه.به هر حال راهنمایی کردم و گفتم اگر همین خیابان را بگیرد و ده دقیقه برود.کمی بالاتر به وانت معهود خواهد رسید.پیرمرد اول کمی شک کرد و فکر کرد دور است.اما،بعد تصمیم گرفت برود.رفت و من هم به سمت خانه حرکت کردم.چند قدم که رفتم فکر کردم چرا این هندوانه هزار تنی را ندهم به آن مرد و فردا یکی دیگر بخرم؟واقعا دلم خواست آن مرد را صدا بزنم و هندوانه را تقدیمش کنم و دست و بال خودم را از آنهمه وزنی که به آنها تحمیل کرده بودم،نجات دهم.هم به نفع من بود و هم آن پیرمرد بیچاره.اما،جرات نکردم.فکر کردم ممکن است فکر کند می خواهم به او مثل خیرات و اینا کمک کنم و ناراحت شود و فحش و فضیحت هم بدهد.بنابراین با هر بدبختی که بود من و هندوانه رسیدیم خانه و با عجله آن را نصف کردم و بله پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 19:51

بالاخره تابستان است و عینک آفنابی از همیشه لازم تر.منظورم این است آدم یا حداقل من در تابستان بیشتر از فصل های دیگر سال قدر عینک آفتابی ام را می دانم و مراتب سپاس و تشکر خودم را تقدیمش می کنم.چون به هر حال عینک آفتابی بسیار مهم است و برای ادم های حساس به نوری مثل من کار از مهم بودن هم می گذرد و حیاتی است.نمی دانم بیونار مکسنز هم حساس به نور است یا نه.ولی حتی اگر هم باشد و حتی اگر هم پول کافی برای عینک افتابی برند نداشته باشد،نباید عینک بدزد.اخر ادمی که سیزده سال رییس حزب، انهم حزب کمونیست کشوری مدرن مثل کشور نروژ باشد،چرا باید از فروشگاهی که می داند دوربین هم دارد عینک بلند کند؟خودش گفته است هیچ دلیل قابل عرضی ندارد!اما،خوب شاید دلیل دارد و دلش نمی خواهد رو کند.چه کسی دلش می خواهد دیگران بدانند پول خرید یک عینک را ندارد؟دیگر دوستان آدم صمیمی تر از سارا دوست من نمی شوند که سر ان ماجرای عینک شکسته داخل داشبورد من تا از کوه بالا رفتیم و پایین آمدیم فقط خندید و راه های بستن نخ به عینک را برای من تشریح کرد.با اینهمه دلم می خواهد می توانستم این دستفروش نزدیک خانه مان را به این آقای مکسنز معرفی می کردم تا بجای دزدی و افتادن در سیاهچاله رسوایی،از آن پسر جوان بی ادعا خرید می کرد و هم مشکل خودش هم حل می شد و هم آن پسر بینوا کاسبی می کرد.تازه حالا جهنم و ضرر من حاضر هستم هزینه اینترنتش را هم پرداخت کنم. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 7 مرداد 1402 ساعت: 16:09

صفحه بندی